سبحانسبحان، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره

روزهای مادرانه من

اولین آثار غذای نی نی !

سلام کلوچه ی خوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمزه ی ما     مامانی قشنگه ، فکر کنم کم کم دیگه غذای شما هم آماده ست امروز موقع نظافت هر روزه سینه هام متوجه یه مایع شفاف و نه چندان غلیظ شدم ... وای مامان ، اینقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر ذوق کرده بودم که نگو  بدو بدو رفتم پیش بابا و این خبر رو بهش دادم   تازه ، میدونی امروز چه روزیه ؟ روز پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر     الهی دورت بگردم که هرچیزی مربوط به شما رو حساب کتاب و به موقع و با مناسبته ایشالا صحیح و سالم و...
23 ارديبهشت 1393

اولین سکسکه !

  سلام پسرک شیطون مامان الان ساعت 1:25 بامداد روز دوشنبه ست ،  8 اردی بهشت 93 بابا تو اتاق خوابه و منم توی هال پای لب تاپم نشسته بودم و مشغول بودم که ...       حدوای 1:15 بود که احساس کردم تکونای دلم با دفعه های قبل فرق میکنه انگار آخه مامانی شما الان چند روزی میشه که حسابی لگد میزنی و تو دل مامان ورجه وورجه میکنی و طول و عرض شکم مامان رو متر میکنی ... هر لحظه یه جای دلم تکونا و شیطنت هات رو حس میکنم و هربار حتی بیشتر از قبل ذوق میکنم ... کلی هم با هم بازی میکنیم ... من نازت میکنم و باهات جرف میزنم ، با ضربه روی دلم برات شعر میخونم و تو تمام مدتی که من نازت میکنم و حرف میزنم و میخون...
8 ارديبهشت 1393

اولین حرکت اساسی!!!

    سلام سلام شازده پسر ، قند و عسل     خوبی پسرک تابستونی ما ؟! ... وای که چقدر هر روز و هر ساعت و هر لحظه بیشتر و بیشتر و بیشتر عاشقت میشم ... از حالا موندم چه طوری بدمت دست دختر مردم ببرتت ؟؟!!!    شوخی میکنم مامان ... همیشه برات بهترین ها و قشنگترین ها رو میخوام ... کافیه که تو شاد باشی ، حالا هرجا که خواستی و با هرکس که دوست داشتی ، همین ... اونوقت منم شادِ شادم ...        حالا بریم سراغ اصل مطلب ، البته با تاخیر !!!! خب چه کار کنم ، ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنقدر ذوق داشتم که نوشتن برام سخت بود ، اصلا نمیدونستم چی بنویسم ... دلم میخواست ...
3 ارديبهشت 1393
1